پاسخی به اتهام رابطه بهائیان با دولت اسرائیل

سیمین فهندژ، 31 خرداد 1400

حملات نیروهای عناد و متعصب، به منظور پیشبرد مقاصد خود در جهت سرکوبی بهائیان ایران و جلوگیری از پیشرفتشان، در طی ۳۰ سال گذشته به طور گسترده‌ای افزایش یافته است. از جمله این حملات می‌توان به نشر گسترده اکاذیب و افترائات مختلف نسبت به بهائیان و به تحریف تاریخ و واژگون جلوه دادن حقائق آئین بهائی، بدون ارائه هیچ نوع مدرکی جهت اغتشاس افکار عموم علیه بهائیان اشاره نمود. روزی نیست که در فضای جراید و نشریات دولتی و نیمه دولتی، مقالات متعددی با مواضیع و محتویات تکراری مبنی بر «ارتباط سرّی و ویژه بهائیت و اسرائیل صهیونیسم» منتشر نشود. مخالفت طبقه روحانی با آئین بابی و بهائی از‌‌ همان روزهای اول شروع این نهضت روحانی آغاز شد. سالیان سال این مخالفت جنبه دینی داشت و چون این روش نتیجه دلخواهی برای علما در بر نداشت، برای پیشگیری از گسترش آئین بهائی تهمت‌های سیاسی نیز به آن اضافه شد.

دکتر محمد توکلی طرقی، استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی ایلینوی، در یکی از مقالات خود با عنوان «بهائی‌ستیزی و اسلام‌گرایی» که در مجله تحقیقات ایران‌شناسی ایران‌نامه چاپ شده است، شیوه برخورد با بابیان و بهائیان را در طی یک و نیم قرن گذشته به دو دوره کلی تقسیم می‌کند. ایشان در مقاله خود مباحث علیه بابیان و بهائیان را در دوره نخست که در دهه ۱۲۲۰ هجری شمسی (۱۸۴۰ میلادی) آغاز شد، بر مبنای «جدل‌های درونی» و اتهامات وارده را از نوع فقهی و الهی و گونه دوم این اتهامات که کمابیش در دهه ۱۳۲۰ هجری شمسی (۱۹۴۰ میلادی) متقارن با اوج‌گیری دگرزدایی در سیاست‌های دولتی و کردارهای سیاسی انسجام یافت را بر مبنای «عوامل برونی و سیاسی» علیه پیروان این آئین عنوان می‌کند. در این دوره است که بسیج روحانیات شیعه در صدد برآمده که «هر گونه دگر اندیشی را نقشه‌ای استعماری برای شکستن «وحدت ملت مسلمان» و ایرانیانی را که با «ملت مسلمان ایران» هم‌دین و هم‌آرمان نبودند غیر خودی و دست‌نشانده خارجیان» قلمداد کند.

به منظور روشن شدن بیشتر روابط بهائیان با اسرائیل و چگونگی استقرار مرکز جهانی بهائی، در آغاز به بررسی دو موضوع امپراطوری عثمانی و روابط بهائیان با سیاست و دولت در تمام کشور‌ها پرداخته و سپس چگونگی روابط بهائیان و دولت اسرائیل را شرح خواهیم داد.

۱- امپراطوری عثمانی و تاریخ چگونگی استقرار مرکز جهانی بهائی در اسرائیل امروز

در زمان ناصرالدین شاه قاجار، همسایه غربی ایران، امپراطوری عثمانی تحت فرمانروایی سلطان عبدالعزیز، خلیفه مسلمانان سنی جهان بود. دولت عثمانی از نظر وسعت قلمرو در آسیا ممالک عراق، کردستان، ترکیه، ارمنستان، قبرس، سوریه و فلسطین، در آفریقا کشورهایی چون مصر، تونس و لیبی و در اروپا بلغرستان، یونان، صربستان، مونتگرو، آلبانی، بوسنی و هرزگوین و رومانی را تحت سلطه خود شامل بود.

مسیر تبعید اجباری بهاءالله از زادگاهش تهران- ایران تا زندان عکا- قلمرو امپراطوری عثمانی

بهاءالله، مؤسس دیانت بهائی، ١۵۹ سال پیش در سال ۱۲۳۱ هجری شمسی (۱۸۵۳ میلادی)، به دستور حاکم ایران، ناصرالدین شاه قاجار که به زعم خود حضور وی در ایران را تهدیدی برای مملکت و استقلال حکومت رو به زوال خود می‌دید، ایشان را به بغداد، که در آن تاریخ از متصرفات دولت عثمانی بود، تبعید نمود. ناصرالدین شاه به دلیل نفوذ بهاءالله در عراق و اقالیم مجاور و ترقی رو به بسط جامعه بهائی با گرویدن علما و عرفا و متصفوین کُرد و سایر اقشار جامعه، دوباره مؤکداً با سلطان عبدالعزیز مذاکره نمود که اقامت وی را از مرکزی مانند بغداد که نزدیک سر حد ایران و جوار زیارتگاه مهم شیعیان است، به نقطه دیگری که از ایران دور‌تر باشد منتقل سازد. بدین ترتیب ایشان در تاریخ ۱۲۴۲ هجری شمسی (۱۸۶۳ میلادی) به اسلامبول پایتخت دولت آل عثمان و پس از گذشت چهار ماه به ادرنه منتقل گشت. پس از گذشت پنج سال، یعنی در سال ۱۲۴۷ هجری شمسی (۱۸۶۸ میلادی) با پیشرفت نفوذ و شهرت و حیثیت بهاءالله در میان اقشار جامعه از جمله مقامات عالی‌رتبه و رهبران فکری، سلطان عبد العزیز، امر به تبعید وی به مکانی دور‌تر، یعنی شهر عکا واقع در سرزمین فلسطین که از شرق به رودخانه اردن و از غرب به دریای مدیترانه و از شمال به سوریه و از جنوب به حجاز امتداد داشت، نمود و به حبس ابد محکوم کرد به امید آنکه دین جدید قطعاً در تبعیدگاه عکا که در آن زمان از نظر شرایط اقلیمی بسیار نامطبوع و در تحت حکومت عثمانی به صورت محبسی برای قاتلین، سارقین و معترضین سیاسی در آمده بود، نابود و بهاءالله و همراهانش به ورطه فراموشی سپرده خواهند شد. بهاءالله تا پایان عمر خویش در نفی و تبعید در این منطقه به سر برد و پس از گذشت چهل سال دوری از وطن دار فانی را وداع گفت. بدین ترتیب بنا به جبر تاریخ، به سبب صدور فرمان تبعیدهای پی در پی سلاطین ایران و امپراطوری عثمانی، مؤسس آئین بهائی به این مکان منتقل و مرکز جهانی بهائی متعاقباً در این منطقه تثبیت یافت.

پس از تغییرات شدید جغرافیایی و سیاسی در این منطقه بعد از جنگ جهانی اول، از بنیان وسیع امپراطوری عثمانی که مناطق آسیای کوچک، اکثر خاورمیانه، قسمت‌هایی از شمال آفریقا و بخش عمده‌ای از قسمت جنوب شرقی اروپا را شامل می‌گشت، چیزی جز ترکیه که به صورت یک کشور آسیایی در آمده بود باقی نماند. بریتانیا بنا به تصمیم شورای عالی متحدین، به قیمومیت فلسطین که به نواحی واقع در غرب رود اردن تا مرز دریای مدیترانه اطلاق می‌شد، در آمد.

در سال ۱۳۰۸ هجری شمسی مقارن با چهارم مه ‌۱۹۲۹ میلادی یعنی نوزده سال قبل از تأسیس حکومت اسرائیل، دیانت بهائی به عنوان «جامعۀ مذهبی رسمی» از جانب اولیای امور فلسطین یعنی انگلیسی‌ها، همراه ادیان دیگری چون اسلام و مسیحیت به رسمیت شناخته شد. این شناسایی موجب گردید که املاک و موقوفات مرکز جهانی از پرداخت مالیات و رسوم دولتی معاف گردد.

کشور اسرائیل در سال ۱۳۲۷ هجری شمسی (۱۹۴۸میلادی)، یعنی ۸۰ سال بعد از ورود و تثبیت مرکز جهانی بهائی در این منطقه، اعلان استقلال نمود و شهر‌هایی چون عکا و حیفا جزئی از اراضی کشور جدید اسرائیل به شمار آمدند. دیانت بهائی ۲۳ سال پس از تشکیل دولت اسرائیل، در سال ۱۳۵۰هجری شمسی (۱۹۷۱ میلادی) به عنوان یکی از پنج ادیان رسمی کشور توسط دولت شناخته شد.

۲- روابط بهائیان با سیاست و با دولت‌های خود در هر کجا که زندگی می‌کنند

در نظر بهائیان، حکومت در مقام نظام و نهادی که رفاه، سعادت و پیشرفت منظم جامعه بشری را تأمین می‌کند سزاوار حمایت و احترام است. بهائیان بنا به حکم دیانت خویش «… در مملکت هر دولتی ساکن شوند باید به امانت و صدق و صفا با آن دولت رفتار نمایند…» و اطاعت از قوانین مدنی در هر کشوری که ساکن باشند، یکی از ویژگی‌های این آئین است. این در تمام ۱۹۳ کشوری که بهائیان ساکن هستند مصداق دارد.

بهائیان طبق تعالیم دینی خود از دخالت در هر نوع سیاست حزبی و یا جبهه‌گیری سیاسی منع شده‌اند. آئین بهائی خواستار تدبیر امور بر مبنای مشورت، تعاون و همکاری که در ‌‌نهایت ضامن منفعت و سعادت عموم است، می‌باشد. پیروان این آئین از کشمکش برای دسترسی به سلطه و اقتدار دنیوی پرهیز می‌کنند و برای براندازی هیچ دولتی نه خود دست به اقدامی می‌زنند و نه در توطئه و دسیسه دیگران وارد می‌شوند. البته این بدان معنا نیست که بهائیان نسبت به مسائل اجتماعی بی‌تفاوت باشند. بلکه بر اساس تعالیم دیانت خویش، به عنوان عضو مسئولی از جامعه، خیرخواه همگانند و در اقدامات اجتماعی از قبیل ارتقاء مقام زنان، تعلیم و تربیت کودکان، اعتلای حقوق بشر و پیشبرد رفاه عمومی می‌کوشند. به طور مثال جامعه جهانی بهائی عضو فعالی در کنفرانس‌های سازمان ملل متحد می‌باشد و برای حل مشکلات و معضلات اجتماعی، اقتصادی و آموزشی دنیای کنونی پیشنهادات، مقالات و بیانه‌هایی ارائه داده است.

در سال ۱۳۲۶ هجری شمسی (۱۹۴۷ میلادی)، یک سال قبل از تأسیس کشور اسرائیل، هنگامی که کمسیون ویژه فلسطین در سازمان ملل متّحد خواهان نظر ادیان و گروه‌های مختلف راجع به آینده این سرزمین شد، رئیس این کمسیون، قاضی امیل سندستروم، ضمن نامه‌ای به مرجع امر بهائی آن وقت، شوقی ربّانی، نظر و دیدگاه بهائیان را در این زمینه جویا شد. ایشان در مکتوبی مورّخ ۱۴ جولای ۱۹۴۷ میلادی توضیح می‌دهد که دیانت بهائی به کلّی از سیاست حزبی مبرّا است و اینکه «بسیاری از پیروان دیانت ما از اعقاب مسلمان و یهودی هستند و ما هیچ گونه تعصّبی نسبت به هیچ یک از این دو گروه نداریم و به جان و دل مشتاقیم که به منظور حفظ منافع متقابل آنان و خیر و صلاح این مملکت، بین آن‌ها صلح و آشتی برقرار گردد.»

۳- روابط بهائیان با اسرائیل

روابط مرکز جهانی بهائی با اسرائیل مانند سایر کشورهای جهان بر اساس اطاعت از قوانین مدنی آن مرز و بوم و عدم وابستگی و دخالت در امور سیاسی استوار است.

به رسمیت شناختن دیانت بهائی در سال ۱۹۷۱ توسّط دولت اسرائیل، شناسایی قبلی مقامات بریتانیا را تأیید کرد که خود بر اساس حکم شرعی دادگاه استیناف مصر قرار داشت مبنی بر اینکه «بهائیّت یک دین جدید و کاملاٌ مستقلّ و دارای عقاید، اصول و احکام خود می‌باشد…». در سال ۱۹۸۷ میلادی، مرکز جهانی بهائی و دولت اسرائیل توافق نامه‌ای امضا کردند که در آن مسائلی از قبیل شناخت قانونی و حفظ اماکن مقدّسه بهائی و معافیت از پرداخت مالیات مورد بحث قرار گرفته است.

حدود ۶۵۰ داوطلب از ۶۵ کشور مختلف، کارکنان مرکز جهانی بهائی را تشکیل می‌دهد. این افراد برای خدمت در راه پیشبرد امور مرکز جهانی بهائی، به طور موقت در اسرائیل ساکن و پس از اتمام دوران خدمت خود به کشور متبوع باز می‌گردند. هیچ کدام از این افراد، شهروند دولت اسرائیل نبوده و حق رأی در امور سیاسی و مدنی مملکت نداشته و در ارتش نیز شرکت نمی‌کنند. علاوه بر این تعداد، حدود دویست خدمه محلّی از ادیان مختلفی چون اسلام، مسیحیت و دروز برای مشاغلی چون باغبانی، نگهبانی، راهنمایی تور، مترجمی، صنعتگری و امور فنی، توسط مرکز جهانی بهائی استخدام شده‌اند.

اماکن مقدسّۀ بهائی، مشمول‌‌ همان قانونی است که از اماکن مقدسّۀ سایر ادیان در اسرائیل حفاظت می‌کند، قانونی که بخصوص به تخریب و عدم دسترسی مربوط می‌گردد. در سال‌های اخیر دولت اسرائیل، اماکن مقدسّۀ بهائی در عکا و حیفا را نامزد به ثبت رسیدن در فهرست میراث جهانی یونسکو نمود. چند سال پس از آن، دولت جمهوری اسلامی ایران سه صومعۀ ارامنه واقع در استان آذربایجان را به این منظور معرّفی کرد. هر دوی این پیشنهادات در یک جلسۀ یونسکو که در ژوئیه ۲۰۰۸ منعقد گردید به تصویب رسید. این‌گونه پیشنهادات فقط می‌توانند توسّط دولتی ارائه گردند که این اماکن در قلمرو آن قرار دارد و این اقدام از جانب دولت‌ها برای شناسائی و حفاظت میراث‌های فرهنگی اقلّیت‌های مذهبی کشورشان به هیچ‌وجه غیر معمول نیست.

گرچه یک جامعۀ ملّی و یا جوامع محلّی بهائی در اسرائیل وجود ندارد، بهائیانی که داوطلبانه در مرکز جهانی بهائی خدمت می‌کنند، طبق قانونی که در سال ۱۹۲۹ میلادی توسّط نمایندۀ بریتانیا در زمان قیمومیت آن دولت در این منطقه صادر گردید، به عنوان یک «جامعۀ مذهبی رسمی» شناخته شدند و این قانونی بود که از زمان حکومت عثمانی ادامه یافته بود و به این گونه جوامع اجازه می‌داد که امور داخلی خود را اداره نمایند.

با این تفاصیل این سوال پیش می‌آید که آیا اگر وجود مرکز جهانی بهائی در اسرائیل، دلیلی بر «جاسوس بودن بهائیان برای اسرائیل» و یا وابستگی سیاسی آنان به صهیونیسم می‌تواند باشد، وجود مسجدالاقصی در اورشلیم، مسلمانان را «جاسوس» اسرائیل می‌کند؟ و یا پیروان مذهب کاتولیک در ایران، به صرف وجود مرکز دینیشان در واتیکان، «جاسوسان» ایتالیا می‌باشند؟ چنین اتهامات پوچ و بی‌اساسی واژگان غریبی در سمع هم‌وطنان ایرانی نیست و مفهوم خود را هم از دست داده است. زیرا که این روز‌ها فعالین، حامیان و مروّجین حقوق بشر نیز «جاسوس» و «دست نشانده عوامل بیگانه» شمرده می‌شوند و قربانی اینگونه اتهامات و افترائات بی‌اساس هستند.

به راستی دلیل پافشاری بر این تعدّیّات و مخاصمات و تأکید در تکدیر روابط و افشاندن بذر خصومت و عناد در قلوب افراد جامعه نسبت به آئینی که هدفی جز خدمت به عالم انسانی ندارد، چه می‌باشد؟ آیا دلیل اصلی آن ترس از استقبال عمومی ایرانیان روشن‌فکر از تعالیم پیشرفته این دیانت نیست؟