بهائیان چه می کنند؟ داستان دانشگاهی که از خاکستر برخاست
آوات پوری ـ وقتی راه دانشگاه بر بهاییان بسته شد، آنها دست از آموزش نکشیدند؛ دانشگاهی ساختند که نه ساختمان داشت، نه مجوز رسمی، اما هزاران دانشجو را آموزش داد. این گزارش، روایت شکلگیری و تداوم مؤسسه آموزش عالی بهایی (BIHE) است؛ دانشگاهی که در چهار دهه گذشته، آموزش را به شکلی از مقاومت، مسئولیت و امید تبدیل کرده است.
روی زمین سرد سلول نشسته است. نه میز دارد، نه صندلی. خودکار را با دقتی وسواسگونه در دست گرفته و روی پارچه نازک آستین کوتاه یک زیرپوش، با خطی ریز و فشرده مینویسد. کلمات، نمودارها و اعداد آنقدر ریزند که به سختی خوانده میشوند. سرش را بلند میکند، نفس عمیقی میکشد، کششی به عضلههای گردن و شانههایش میدهد و چند سانتیمتری از نوشتهاش فاصله میگیرد. زیرپوش را برمیدارد و با دو دست جلوی چشمانش میگیرد. نگاهی به پشت و رویش میاندازد تا مطمئن شود دیگر هیچ جایی برای نوشتن ندارد، آن را تا میکند و میگذارد کنار. دست میکند توی ساکش و این بار یک زیر شلواری سفید درمیآورد، از پایینترین نقطه یکی از پاچههایش نوشتن را از سر میگیرد. خطها آنقدر ریز و فشردهاند که بیشتر به رمز شباهت دارند. اگر کسی از بیرون نگاه کند، فکر میکند دارد نقشه فرار میکشد.
اما اینها نه نقشهی فرار، بلکه تمرینهای درسی یک دانشجوی زندانیست. تکالیفی که قرار نیست همینجا بمانند و باید به اساتیدش در خارج از زندان تحویل داده شوند، اما او حق ندارد هیچ کاغذی را با خود بیرون ببرد. تنها چیزی که میتواند ببرد، همان لباسی است که به تن دارد. برای همین، هنگام عبور از گیت باید همه آنها را بپوشد و اضطرابش را پشت چهرهای مشتاق از رفتن به مرخصی پنهان کند که نگهبانها به دیدن آن عادت دارند. اگر سالم بگذرد، تازه کار اصلی شروع میشود: نشستن پشت میز، تایپکردنِ کلمهبهکلمه این نوشتهها، و فرستادنشان برای اساتید. او دانشجوی موسسه آموزش عالی بهایی (BIHE) است، دانشگاهی که نه ساختمان ثابتی دارد، نه تابلویی بر سردر آن نصب شده و نه حتی نامش در فهرست دانشگاههای رسمی ایران وجود دارد. این دانشگاه در سال ۱۳۶۶ همچون پاسخی فوری به محرومیت جمعی بهاییان از تحصیلات عالی، با ابتکار عمل گروهی از استادان و متخصصانی که به همین دلیل شغل و موقعیت دانشگاهیشان را از دست داده بودند، تاسیس شد.
در سالهای نخست، کلاسها در خانهها و زیرزمینها برگزار میشد استادان بدون دستمزد تدریس میکردند و دانشجویان برای شرکت در کلاسها از شهری به شهر دیگر میرفتند. این دانشگاه ابتدا بهصورت مکاتبهای فعالیت میکرد، سپس شکلهای حضوری را آزمود و از میانه دهه هشتاد شمسی بهتدریج به آموزش آنلاین روی آورد. همین تحول امکان داد که با وجود فشارهای مداوم، دامنه آموزش گسترش یابد و دهها رشته در حوزههای علوم، مهندسی، علوم انسانی و مدیریت، در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد ارائه شود.
موسسه آموزش عالی بهایی با اینکه هیچ شانسی برای رسمیت یافتن در چارچوب مرزهای ایران نداشت، از همان ابتدا اساس کار خود را بر پایبندی به استانداردهای بینالمللی آکادمیک قرار داد. دانشجویان برای ورود به آن از فیلترهای علمی سختگیرانه عبور میکنند، و شیوههای ارزیابی با معیارهای ملی و بینالمللی هماهنگ شده است. به همین دلیل، فارغالتحصیلان آن طی سالها توانستهاند در بیش از ۱۱۴ دانشگاه معتبر جهان در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری پذیرفته شوند و به تحصیل ادامه دهند.
محرومیتی که ازلی به نظر میرسید، اما ابدی نشد
یکی از فارغالتحصیلان این دانشگاه میگوید که هیچ لحظه مشخصی را به خاطر نمیآورد که دریافته باشد دانشگاه رفتن برایش ممکن نیست. به گفته او، بعضی واقعیتها آنقدر زود و پیوسته وارد زندگی آدم میشوند که اصلا فرصت نمییابند به خاطره تبدیل شوند. کسی که در شهری با هوای سرد به دنیا آمده و زندگی کرده، هیچ روز مشخصی را به یاد نمیآورد که سرما از آن شروع شده و هرگز فکر نمیکند که این سرما غیرعادی است. او میگوید: من از همان سالهای مدرسه، وقتی همکلاسیها از کنکور، رشته و آینده شغلیشان حرف میزدند، بهخوبی میدانستم که این مسیر به روی من بسته است. آن هم نه بهخاطر نمره و تلاش کمتر یا کار ناصواب و خطایی که از من سرزده، بلکه تنها به این دلیل که بهایی بودم.
او میگوید که در تمام این سالها از تلاش دوستان بزرگسالترش الهام میگرفت. کسانی که فقط به دلیل اعلام مذهب بهاییشان، از دریافت کارت کنکور یا ورود به دانشگاه محروم شده بودند. پیگیریهای مداوم آنها سرانجام در سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ شکافی در این روند ایجاد کرد و گروهی از جوانان بهایی توانستند کارت کنکور بگیرند. گروه اول در مرحلهی انتخاب رشته حذف شدند و گروه دوم که او هم یکی از آنها بود، موفق به انتخاب رشته و ورود به دانشگاه شدند.
او با رتبه خوبی که در کنکور به دست آورده بود، در رشتهی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شیراز پذیرفته شد. اما این پذیرش دوام نیاورد. کمی بعد، رئیس دانشگاه شخصا او و دو دانشجوی بهایی دیگر را احضار کرد و چشم در چشم به آنها گفت: «من خجالت میکشم دانشجوی بهایی داشته باشم.»
آنها وقتی از ثبتنام در دانشگاه ناامید شدند، از رئیس دانشگاه خواستند دستکم این تصمیم را مکتوب کند و صراحتا بنویسد که از ثبتنام آنها خودداری میکند، اما او حاضر نشد چنین نامهای بدهد. با این حال، این پایان مسیر تحصیل او نبود. از پیش میدانست گزینهی دیگری وجود دارد. بار دیگر امتحان داد و اینبار در رشتهی مهندسی عمران در موسسه آموزش عالی بهایی پذیرفته شد. دانشگاهی که در آن با قلبش دریافت که هدف از ورود به دانشگاه نه فقط تحصیل، بلکه تحصیل به منظور «خدمت به دیگران» است.
یکی از تاثیرگذارترین تجربههای او در این دانشگاه، جلسات مشورتی با استادی بود که تحصیلاتش را در «مؤسسه فناوری ماساچوست» (MIT) به پایان رسانده بود. به گفتهی او، این استاد میتوانست زندگی آکادمیک آرام و کمدردسری در خارج از ایران داشته باشد، اما ترجیح داده بود در تاسیس و تداوم این دانشگاه نقش داشته باشد. او به دانشجویانش میآموخت که تحصیل در BIHE قرار نیست برای فخر فروختن به دیگران باشد، بلکه باید به ابزاری برای باز کردن گرهی از زندگی دیگران تبدیل شود.
سالها بعد، وقتی همین استاد به دلیل این فعالیتها زندانی شد، معنای آن حرفها برای دانشجو شکل دیگری پیدا کرد. او میگوید شنیدن این سخنان از کسی که آنها را زندگی کرده بود، نگاهش به تحصیل را برای همیشه دگرگون کرد و به او آموخت که تحصیل پیش از آنکه یک امتیاز باشد، یک مسئولیت انسانی است.
یکی از اساتید با سابقه موسسه آموزش عالی بهایی در رشته زیستشناسی، که خود نیز از فارغالتحصیلان این دانشگاه است، میگوید: «من بهدلیل چاپ یک مقاله در چارچوب BIHE با فشارهای جدی روبهرو شدم. موسسهای را که داشتم از من گرفتند، سپس برخوردها شدیدتر شد تا جایی که ناچار شدم ایران را ترک کنم.» او میگوید این تصمیم بار سنگینی برایش داشته، اما باعث نشده از تدریس دست بکشد.
او این حس مسئولیت را ادامهی زنجیرهای میداند که خودش زمانی دریافتکنندهاش بوده است. «وقتی دانشجو بودم، استادانی داشتم که با وجود تمام فشارها، حتی زندان، به تدریس ادامه میدادند. حالا احساس میکنم نوبت من است.» به گفته او، در دانشگاه مجازی بهاییان تدریس معنایی فراتر از شغل دارد؛ کاری داوطلبانه که بدون دستمزد انجام میشود و به همین دلیل با دقت و تعهد بیشتری همراه است.
این استاد معتقد است محرومیت، نوع نگاه دانشجویان را نیز تغییر داده است. «دانشجویان ما انگیزهی بیشتری برای یادگیری دارند، چون درس خواندنشان فقط درس خواندن نیست؛ یک پاسخ سازنده به محرومیتی است که تجربه کردهاند.» او میگوید دستکم در رشتهای که تدریس میکند، مفهوم خدمت در مرکز آموزش قرار دارد: «مدام در کلاس درباره این حرف میزنیم که این دانش را چطور میشود در عمل به کار گرفت. همین نگاه، شیوهی یادگیری را متفاوت میکند.» معمار سرشناسی که برای دانشجویانش چای دم میکرد
یکی دیگر از اساتید این دانشگاه که اتفاقا او هم یک زن است به دانشجویان رشته مهندسی معماری زبان انگلیسی درس میدهد. او که همزمان در دانشگاه «کالیفرنیا برکلی» هم تدریس میکند، میگوید ارتباطش با BIHE پیش از تدریس، از تجربهی دانشجویی شروع شده است.
او اولین کلاسش را هنوز با تمام جزئیات به یاد دارد. او تعریف میکند که وقتی رسیده دیده استادشان، معماری معروف و برجسته که ساختمانهای زیبای زیادی در تهران ساخته، دارد دفترش را برای آمدن دانشجویان تازهوارد جارو میکند. آن کلاس فقط هشت دانشجو داشت و استاد برایشان چای دم کرد تا «تجربهی خوبی از اولین کلاس» داشته باشند. این تصویر برای همیشه در یاد او ماندگار شد و به او یاد داد که آموزش چیزی فراتر از انتقال دانش است. آموزهای که سعی کرده خودش نیز به آن پایبند باشد و نگذارد که ارتباط با دانشجویانش محدود به کلاس بماند، بلکه بر همدلی و تلاش جمعی استوار باشد. او همچنین از انگیزهی بالای دانشجویان این دانشگاه میگوید. «همیشه برایم جالب است که چقدر جدی و بیشتر از حد انتظار تلاش میکنند.» به گفتهی او، این تفاوت فقط به مهارت یا استعداد برنمیگردد، بلکه به حس مسئولیتی مربوط است که میان دانشجویان و استادان وجود دارد.
اینجا نه استاد برای پول تدریس میکند و نه دانشجو به امید موقعیت شغلی فوری درس میخواند. همه میدانند این مدرک در ایران به رسمیت شناخته نمیشود، اما یادگیری را ادامه میدهند چون آن را یک مسئولیت اخلاقی میدانند. او تاکید میکند آنچه BIHE را زنده نگه داشته، نه فقط فداکاری، بلکه استمرار است. چیزی که خودشان به آن «پایمردی» میگویند: اینطور نبود که یک روز بیاییم و چند روز نباشیم. حتی وقتی استادی بازداشت میشد، کلاس تعطیل نمیشد.» به باور او، همین تداوم است که آموزش را از واکنشی موقت به محرومیت، به یک کنش مستمر و خلاق تبدیل کرده است. آنچه در روایت دانشجو و استادان موسسه آموزش عالی بهایی تکرار میشود، فقط داستان محرومیت نیست، بلکه داستان انتخاب و استمرار در آموزش است، آن هم نه بهعنوان امتیاز یا ابزاری برای پیشرفت فردی، بلکه همچون تعهدی اخلاقی نسبت به جامعه.
این دانشگاه در چهار دهه گذشته نشان داده است که آموزش میتواند شکلهای دیگری به خود بگیرد که لزوما به رسمیت شناخته نمیشوند، اما اثر میگذارند. دانشجویانی که با آگاهی از محدودیتها درس میخوانند، استادانی که بدون دستمزد و گاه با هزینههای سنگین شخصی تدریس میکنند، و کلاسی که حتی با بازداشت استادها تعطیل نمیشود، همه و همه بخشی از فرهنگ مقاومتی است که یادگیری را از یک واکنش موقت به محرومیت، به کنشی پایدار و معنادار تبدیل کرده است.