اسلام، مدارا، و مسأله حقوق شهروندان بهایی

در جامعه ای که بر مبنای اصل عدالت بنا شده باشد، صاحبان عقاید و ادیان گوناگون می توانند بر مبنای احترام متقابل با یکدیگر همزیستی مسالمت آمیز داشته باشند. بنابراین، یکی از مهمترین چالشهای مسلمانان برای برسمیت شناختن حقوق پیروان آیین بهائیت چالشی نظری برای برسمیت شناختن «حقّ ناحقّ بودن» است. پیروان ادیان مختلف می توانند دین خود را حقّ یا دست کم از حیث مهمی برتر از سایر ادیان بدانند، اما حقّ بودن یا برتری دین ایشان، به فرض صحت، مطلقاً ایشان را مجاز نمی دارد که حقوق انسانی و شهروندی پیروان سایر عقاید و ادیان را که در مالکیت عرصه عمومی به مثابه ملک مشاع همه شهروندان شریک هستند، نادیده بگیرند. اما به نظر من، مسلمانان در مقام برسمیت شناختن حقوق پیروان آیین بهائیت با چالش عملی ای هم روبرو هستند که به همان اندازه مهّم و خطیر است. مدارا و همزیستی مسالمت آمیز با «دیگری» را دشوار بتوان صرفاً از طریق بحثهای نظری و عقلی تأمین کرد. همزیستی مسالمت آمیز و تؤام با احترام متقابل بیش از هر چیز محصول همدلی و شفقت است. و این همدلی و شفقت دست نمی دهد مگر آنکه انسانها بتوانند آزادانه با یکدیگر بیامیزند، درد دیگری را از آن خود کنند، و جهان را گاه از پس پنجره دیگری بنگرند. توانایی انسان در تغییر نظرگاه، و خود را جای دیگری نهادن، و درد او را از آن خود کردن، همدلی و شفقت می آفریند. قاعده طلایی زندگی اخلاقی، یعنی «آنچه را که بر خود نمی پسندی بر دیگری هم مپسند»، در جان فرد نمی نشیند مگر آنکه فرد بتواند دست کم گاه خویشتن را با دیگری یکی بپندارد. و این همذات پنداری دست نمی دهد مگر آنکه فرد از حدّی از تخیّل اخلاقی بهره مند باشد. اما متأسفانه گسترش فرهنگ نفرت و خشونت در جامعه انسانی پیش و بیش از هر چیز قدرت تخیّل اخلاقی انسان را فلج می کند. نفرت «دیگری» را به مرتبه ای فروتر از انسانیت می راند، و امکان همذات پنداری و به تبع همدلی با او را می ستاند. درد او دیگر دل مرا به درد نخواهد آورد و آه او دیگر شفقت مرا برنخواهد انگیخت. در فضای نفرت درهای گفت و گو بسته می شود، و تنها صدایی که به گوش می رسد هیاهوی آه و فریاد است. جریان غالب روحانیت شیعه در طول قریب به دو سده برای مقابله با آیین بهائیت در روح و جان مسلمانان بذر نفرت و کینه افشانده و خون و خشونت درویده است، و به جای نقد منصفانه عقاید حریف تمام جهد خود را مصروف حذف خشونت آمیز او کرده است. باید میان بهایی ستیزی و نقد عالمانه و منصفانه آیین بهائیت تمایز نهاد. تفاوت منتقد منصف آیین بهائیت و فرد بهایی ستیز فقط در روش پژوهش و محتوای مدعیات ایشان نیست. منتقد منصف، برخلاف فرد ستیزه گر، بر خود فرض می داند که پیش از گشودن باب بحث انتقادی اطمینان یابد که شریک گفت و گوی او در موقعیت امن و برابر به بحث گام می نهد. پیش شرط نقد منصفانه آیین بهائیت آن است که منتقد منصف اطمینان یابد که حقوق انسانی و مدنی شهروندان بهایی به عنوان شهروندان محترم و برابر برسمیت شناخته شده است. در شرایطی که حریف در معرض انواع تحقیرها و قربانی انواع خشونتهاست، و حقوق انسانی و مدنی او به نحو گسترده و سیستماتیک نقض می شود، نقد، ولو نقد منطبق بر موازین علمی، می تواند (و در غالب موارد به آسانی می تواند) دستمایه تشدید و توجیه سرکوب و خشونت شود، و به جای نقد اندیشه رقیب به نفی زندگی رقیب بینجامد. در اینجاست که به گمان من روشنفکران و نواندیشان مسلمان باید حساب خود را از جریان غالب در میان روحانیت شیعه جدا کنند، و برای تلطیف فضای اخلاقی و معنوی جامعه ایرانی از تاریخ خونباری که در طول قریب به دو سده برای شهروندان بهایی ایرانی آفریده شده است، تبری بجویند، و برای گشودن باب گفت و گوی عالمانه و منصفانه با صاحبان عقاید گوناگون، از جمله پیروان آیین بهائیت، نخست اطمینان یابند که حقوق و کرامت انسانی تمامی شهروندان، صرفنظر از آرا و عقایدشان، به یکسان حرمت یافته است.

آرش نراقی کالج موراوین، پنسیلوانیا

بخشی از مقاله برگرفته از سایت نویسنده:

http://arashnaraghi.org/wp/?p=454