یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی

یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی

سیامک ذبیحی مقدم

ایران نامک سال بیست و نهم، شماره ۲، تابستان ۱۳۹۳

در سال‌های اخیر مسئلۀ نقض حقوق اعضای جوامع غیر مسلمان در ایران مورد توجه اندیشمندان قرار گرفته و از جمله چند اثر اختصاصاً راجع به جامعۀ بهائی منتشر شده است.[1] کتاب یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی به قلم دکتر فریدون وهمن، استاد زبان‌های باستانی ایران در دانشگاه کپنهاگ، آخرین اثر در میان این آثار و شرح نسبتاً جامعی است از آزار بهائیان در زادگاه این آیین از آغاز تا زمان حاضر. نویسنده در پیشگفتار کتاب توضیح می‌دهد که هدف او از نوشتن این اثر ترویج مرام بهائی یا ترسیم تصویری اهریمنانه از دشمنان آن نیست، بلکه به گفتۀ او عدالت حکم می‌کند که این حقایق بیان شوند، حقایقی که بسیاری از ایرانیان از آن بی‌اطلاع‌اند. همچنین، در همان آغاز دربارۀ اعتبار و سندیّت مدارک و مآخذ خود توضیحاتی می‌دهد و تأکید می‌کند که بسیاری از آنها اسناد رسمی دولتی یا اخبار و گزارش‌های منتشر شده در روزنامه‌های کشور یا تألیفاتی­اند که ایرانیان غیر بهائی نوشته‌اند و برخی در دورۀ جمهوری اسلامی و به دست دشمنان آیین بهائی منتشر شده‌اند. در خاتمۀ کتاب نیز عکس بعضی از مدارک مورد استفادۀ خود را چاپ کرده است. به نظر نویسنده، گذشته از اثری که جنایات و بی‌عدالتی‌های واردشده بر بهائیان بر این جامعه داشته، نتیجۀ منفی دیگری که از این ستم حاصل شده همانا محروم کردن این مرز و بوم از نیروی سازنده و پیشروی بوده که می‌توانسته سهم مهمی در ترقی و تعالی آن داشته باشد.

این اثر در 2 کتاب و 17 فصل تنظیم شده است. در فصل اول تهمت‌هایی که علمای شیعه بر آیین بهائی زده و آنها را رواج داده‌اند بررسی شده و برای نشان دادن آثار منفی این تهمت‌ها به قول رضا فانی یزدی استناد شده است که می‌گوید در کودکی تصور او و همسالان او این بود که

[بهائیان] جماعت نجسی بودند که در میان آنها هیچ ارزش اخلاقی جایگاهی نداشت. روابط جنسی آزاد داشتند، پدر و دختر با هم می‌خوابیدند، در جلسات شبانۀ خود پس از مراسم دینی چراغ‌ها را خاموش می‌کردند و هر کسی با هر کسی همخوابگی می‌کرد.[2]

در دوره‌های بعد وطن‌فروشی و جاسوسی برای دولت‌های بیگانه و اتهاماتی مانند اینها بر اتهامات قبلی افزوده شد و این تهمت‌ها و دروغ‌ها چنان در اذهان نفوذ یافت که حتی برخی از روشنفکران را نیز به دام بهائی‌ستیزی انداخت.

در فصل دوم، آیین بهائی به اجمال معرفی و علل دشمنی علمای شیعه با آن بررسی شده است. به نظر نویسنده، آزادی وجدان در دین بهائی و تعالیم نوین و مطابق روز این آیین، نظیر برابری زن و مرد و تطابق علم و دین و عقل و ایمان، و همچنین نظام اداری و تشکیلاتی بهائی که قدرت و مرجعیت را در دست نهادهایی قرار می‌دهد که از طرف پیروان این آیین مطابق ضوابطی مردم­سالارانه انتخاب می‌شوند و در آن طبقۀ روحانی کلاً حذف شده است، از علل اصلی کینه‌توزی ارباب عمایم و متعصبان نسبت به دین بهائی بوده است.

پس از این بحث مقدماتی، نویسنده به شرح تاریخچۀ اذیت و آزار بهائیان در سه دورۀ قاجار و پهلوی و جمهوری اسلامی می‌پردازد. قسمت مربوط به عصر قاجار (فصل سوم) از جمله حاوی شرح کوتاهی است از واقعۀ کشتار بهائیان در شهر یزد و اطراف آن در سال 1282ش/1903م که طی آن قریب به 100 بهائی به طرز وحشیانه‌ای به قتل رسیدند. در عین حال، در این فصل آمده است که بهائیان به ­رغم موقعیت دشوار خود در راه ترقی جامعۀ بهائی و پیشرفت کشور گام‌هایی برداشتند و از جمله در تأسیس مدارس به سبک نوین کوششی بسزا از خود نشان دادند و مخصوصاً از نظر سوادآموختن به دختران و بانوان پیشگام بودند.

سه فصل بعدی شرحی از بهائی‌ستیزی در دورۀ رضاشاه و محمدرضاشاه و در ماه‌های آخر رژیم پهلوی به دست می‌دهد. آزار بهائیان از سوی حکومت پهلوی در نیمۀ اول سلطنت رضاشاه آغاز شد و از جمله نتایج آن بستن مدارس بهائی در سراسر کشور در سال­های 1313-1314ش/1934-1935م بود. نویسنده این واقعه را با مسئلۀ کشف حجاب، که کمی بعد با خشونت اجرا شد، در ارتباط می‌بیند و معتقد است که حکومت رضاشاه در آستانۀ صدور فرمان کشف حجاب برای آنکه خاطر روحانیون شیعه را قدری ارضا کرده باشد، مدارس بهائی را قربانی کرد که فرضیۀ معقولی است.[3] در فصل پنجم، از جمله یادداشت‌های ساختگی منسوب به دالگوروکی وزیر مختار دولت روسیه در ایران در نیمۀ قرن نوزدهم میلادی، واقعۀ قتل دکتر سلیمان برجیس رئیس مرجع انتخابی یا ”محفل روحانی“ بهائیان در کاشان (1329ش/1950م)، موج آزار بهائیان که با سخنرانی‌های حجت­ الاسلام محمدتقی فلسفی به پا شد (1334ش/1955م) و پیدایش انجمن ضد بهائی حجّتیه و فعالیت آن بحث شده است. لُبّ کلام در یادداشت‌های منسوب به دالگوروکی این است که دولت روسیه برای پیشبرد مقاصد استعماری خود دو دین بابی و بهائی را به وجود آورد. وسعت انتشار و استقبال از این اثر، که جعلی بودن آن باید به نگاهی قابل تشخیص می‌بود، خود نشان­دهندۀ عمق ریشۀ بدبینی و دشمنی نسبت به بهائیان و نیز آمادگی اذهان برای پذیرفتن فرضیاتی است که دست مخفی بیگانگان را در پشت هر آنچه در کشور روی می‌دهد می‌یابد.[4]

واقعۀ قتل دکتر برجیس و چند واقعۀ دیگر که در همین فصل از آن بحث شده است، در دورۀ ضعف حکومت محمدرضاشاه پهلوی روی داد و واقعۀ سال 1334ش/1955م مدت نسبتاً کوتاهی پس از سقوط مصدق، در زمانی که حکومت شاه هنوز محتاج به حمایت علما بود. این سال‌ها شاهد تشکل فعالیت‌های ضد بهائی و پیدایش انجمن حجّتیه نیز بود. آنچه از خلال شرح این وقایع جلب توجه می‌کند، سهم شاه و دولت و مجلس و دستگاه قضائی و ارتش و شهربانی و همراهی آنان با مراجع عالی شیعیان و افراطیون مذهبی در مبارزه با جامعۀ بهائی است. در واقعۀ قتل سلیمان برجیس، طبیبی که به سبب خدماتش به اهالی و مخصوصاً فقرا و بینوایان مورد احترام مردم کاشان بود، قاتلان با دست و لباس خون‌آلود به شهربانی رفتند و با سربلندی و افتخار به عمل خود اعتراف کردند. اما بعد، در نتیجۀ مداخلۀ آیت‌الله بروجردی و آیت‌الله کاشانی و نیز با ایجاد رعب و وحشت در محیط دادگاه توسط مذهبیون تندرو و بازاریان، همۀ قاتلان در دادگاه جنائی تهران تبرئه شدند.

واقعۀ سال 1334ش/1955م با نقشۀ قبلی و به اصرار و تحریک آیت‌الله بروجردی و با تصویب شاه صورت گرفت. این واقعه در ماه رمضان با سخنرانی‌های فلسفی بر ضد بهائیان، که از رادیو پخش می‌شد، آغاز شد و به زودی دولت حسین علا جامعۀ بهائی را غیرقانونی خواند و مراکز اداری بهائی را در شهرهای کشور ضبط و تصرف کرد و گنبد مرکز اداری بهائی در تهران را ویران ساخت. به علاوه، در نتیجۀ حملات شدید فلسفی به بهائیان و حمایت دولت، در سراسر کشور بلوایی بر ضد بهائیان به پا شد و از جمله در روستای هرمزک در نزدیکی یزد هفت بهائی به قتل رسیدند. اگر این حوادث در سازمان ملل متحد و رسانه‌های جهانی انعکاس نیافته و واکنش برخی از دولت‌های خارجی را برنیانگیخته بود احتمال آن وجود داشت که مجموعۀ این حوادث به قتل عام بهائیان در ایران بیانجامد.

واقعۀ قتل چند بهائی و غارت و سپس به آتش کشیدن صدها منزل و مغازۀ متعلق به ایشان در قریۀ سعدیّۀ شیراز، که در آغاز انقلاب اسلامی روی داد، از آخرین فجایع وارده بر جامعۀ بهائی در دورۀ حکومت پهلوی و موضوع فصل ششم کتاب (”فصل اول“ از ”کتاب دوم“) است. این واقعه به تدبیر ساواک و مقامات نظامی به پا شد و هدف از آن این بود که انقلاب را از مقصد اصلی آن که همانا برانداختن رژیم شاه بود منحرف سازند و آن را به جنبشی ضد بهائی تبدیل کنند. در این مورد، قبل از آنکه فاجعه‌ای عظیم­تر روی دهد، مراجع مذهبی شیراز با صدور بیانیه‌هایی مردم را از تعرض بیشتر به جامعۀ بهائی بازداشتند و آن را در ”وضع کنونی“ مضر به جنبش اسلامی شمردند.[5]

موضوع دیگری که در بخش مربوط به دورۀ پهلوی از آن بحث شده و شایان ذکر است، قول به بهائی بودن امیرعباس هویدا و جمعی دیگر از بلندپایگان حکومت پهلوی است (فصل پنجم). پدربزرگ هویدا بهائی بود و پدر او نیز در آغاز بهائی بود، ولی بعدها به سبب اشتغال به امور سیاسی از جامعۀ بهائی کنار رفت و یک نتیجۀ آن این بود که در محیط خانه و در جلو امیرعباس و برادرش فریدون هرگز ذکری از دین بهائی و تعلق پیشین پدر به این آیین به میان نمی‌آمد. اما پس از آنکه هویدا به مقامات عالی سیاسی رسید، شایعۀ بهائی بودنش رواج یافت. پس از این شرح و توضیح، که از جمله مبتنی بر تحقیقات دکتر عباس میلانی است، نویسنده به نقد و بررسی اسناد برساخته در دورۀ جمهوری اسلامی در اثبات بهائی بودن هویدا پرداخته و در پایان یادآور شده است که تاکنون نویسندگان مزدبگیر دستگاه حاکم که بر ضد بهائیان قلم می‌دوانند با وجود دسترسی داشتن به اسناد ساواک و غیر آن، هنوز نتوانسته‌اند مدرک معتبری برای بهائی بودن هویدا ارائه دهند. از افراد دیگری که نویسنده در این قسمت به آنها پرداخته است می‌توان از فرخ‌رو پارسا و مهناز افخمی و منصور روحانی و منوچهر تسلیمی و اسدالله صنیعی و عبدالکریم ایادی و پرویز ثابتی و هژبر یزدانی نام برد.

فصل‌های هفتم تا نهم کمابیش به شش سال نخست دورۀ جمهوری اسلامی اختصاص یافته است. این دوره شاهد قتل و اعدام عدۀ زیادی از بهائیان بود: حدود 190 نفر از شروع انقلاب تا زمستان 1363ش/1984م و 30 نفر یا بیشتر از تاریخ اخیر تا امروز. آیت‌الله خمینی در مصاحبه‌ای که در پاریس صورت گرفت از همان آغاز تکلیف جامعۀ بهائی را معلوم کرد. او بهائیان را از افراد مضر به حال مملکت شمرد که در حکومت جدید حق آزادی شامل حالشان نمی‌شد. به هنگام طرح و تصویب قانون اساسی نیز نه تنها جامعۀ بهائی جزو اقلیت‌های دینی رسمی ایران شمرده نشد، بلکه هر نوع کوششی به عمل آمد تا بهائیان را از حقوقی که به همۀ ایرانیان تعلق می‌گیرد مستثنی سازند. در سال‌های اول انقلاب مخصوصاً نمایندگان جامعۀ بهائی، یعنی اعضای تشکیلات انتخابی بهائیان با نام ”محافل روحانی،“ مورد هجوم واقع شدند. اغلب اعضای دو محفل ملی ایران و محفل تهران و محافل چند شهر بزرگ دیگر دستگیر و اعدام شدند. بسیاری از آنان قبل از اعدام تا حد مرگ شکنجه شدند. سومین و آخرین محفل ملی بهائیان ایران پس از آنکه دادستان کل انقلاب در تابستان 1362ش/1983م تشکیلات بهائی را ممنوع اعلام کرد، دستور انحلال همۀ تشکیلات بهائی را صادر و محفل ملی را نیز منحل کرد. با این همه، اغلب اعضای این محفل نیز بعداً دستگیر و اعدام شدند.

موضوع فصل‌های دهم و یازدهم کتاب تصرف و ویران کردن اماکن دینی و تاریخی بهائی و فشارهای اقتصادی واردشده بر بهائیان است. خانۀ باب در شیراز، مقدس‌ترین زیارتگاه بهائیان در ایران، و خانۀ پدری بهاءالله در مازندران در همان سال نخست انقلاب ویران شدند. قبرستان‌های بهائی در بسیاری از نقاط مصادره و ویران شدند. بیمارستان میثاقیه در تهران، که از بیمارستان‌های ممتاز کشور بود، ضبط شد و پزشکان و پرستاران و دیگر کارمندان بهائی آن اخراج شدند. تا تابستان 1373ش/1994م حدود 10هزار کارمند بهائی از مشاغل دولتی پاکسازی شدند. به علاوه، بر شرکت‌های خصوصی فشار وارد آمد تا کارمندان بهائی خود را اخراج کنند. در بسیاری موارد املاک و اموال شخصی بهائیان ضبط شد. مغازه‌ها و کارگاه‌های خصوصی آنها تعطیل شد. در بعضی روستاها اهالی بهائی اخراج شدند و زمین و ملک و اموال دیگر ایشان نیز تصرف شد.

در فصل دوازدهم سال‌های بعد از درگذشت آیت‌الله­ خمینی تا زمان ریاست جمهوری حجت­ الاسلام سیدمحمد خاتمی بررسی شده است. در این فصل مخصوصاً راجع به مفاد مصوبۀ محرمانۀ شورای عالی انقلاب مورخ 6 اسفند 1369ش/25 فوریۀ 1991م صحبت شده است که هدف و حدود و روش‌های مبارزه با جامعۀ بهائی را تعیین می‌کند.[6] به تفسیر نویسنده، ”از این پس بهائی‌ستیزی مستقیماً زیر نظر نهاد رهبری قرار گرفت“ و دستگاه قضایی و پلیس و ارتش و سپاه پاسداران و بسیج و وزارت اطلاعات و رادیو و تلویزیون و روزنامه‌های کیهان و جمهوری اسلامی و خبرگزاری ایرنا هر یک در این مبارزه سهمی را عهده‌دار شدند.[7] از جمله مفاد این مصوبه که شدت نفرت دستگاه حاکم را نسبت به جامعۀ بهائی نمایان می‌سازد ماده‌ای است که مقرر می‌دارد طرحی ”جهت مقابله و از بین بردن ریشه‌های فرهنگی آنان در خارج از کشور“ تهیه شود.[8]

فصل سیزدهم که موضوع آن دورۀ ریاست جمهوری حجت­ الاسلام سیدمحمد خاتمی است، تصویر گویایی از مشکلات گوناگونی که جامعۀ بهائی در آن دوره همچنان به آن دچار بود به دست می‌دهد، از جمله مشکل ثبت ازدواج یا محرومیت از کسب و شغل یا ضبط اموال و دارایی شخصی یا محرومیت از تحصیلات دانشگاهی. همچنین، به روشنی معلوم می‌شود که در این دوره کوششی جدی برای رفع مظالمی که بر بهائیان روا می‌شد صورت گرفت، ولی این کوشش در مجموع بی‌نتیجه ماند. در عین حال، از بعضی جهات نسبت به گذشته فشار کمتری بر جامعۀ بهائی وارد شد، چنانچه در این دوره فقط یک بهائی اعدام شد و اغلب زندانیان بهائی آزاد شدند.

با آغاز ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد، که موضوع فصل چهاردهم کتاب است، موج جدیدی از اذیت و آزار بهائیان شروع شد. به فاصلۀ سه ماه از آغاز ریاست جمهوری نامبرده، به دستور آیت‌الله خامنه‌ای از طرف رئیس ستاد کل نیروهای مسلّح دستور محرمانه‌ای خطاب به نهادهای متفاوت دستگاه حاکم صادر شد تا پیروان دین بهائی را در سراسر کشور شناسایی کنند و گزارش جامعی از همۀ فعالیت‌های آنان ”اعم از سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی“ تهیّه کنند.[9] در این دوره آتش زدن خانه‌ها و مغازه‌ها و اموال بهائیان، هجوم به منازل و مصادرۀ اموال و متعلقات ایشان، دستگیری و حبس و سپس آزاد کردن آنان با گرفتن وثیقه‌های کلان، ویران کردن قبرستان‌های بهائی، منع بهائیان از اشتغال به کسب و کار، ارعاب و تهدید و توهین حتی نسبت به کودکان بهائی از امور عادی و روزمره شد. به عقیدۀ نویسنده، زمامداران کنونی ایران هدفشان آن است که عرصه را چنان بر بهائیان تنگ کنند که به مرگ راضی شوند. گذشته از این آزارها، رسانه‌های کشور با نشر مقالات و پخش برنامه‌های ضد بهائی این نگرانی را به وجود آورده‌اند که مقامات جمهوری اسلامی در خیال آن­اند که زمینه را برای هجوم عام به جامعۀ بهائی آماده سازند.[10]

در فصل پانزدهم، آثار برخی از نویسندگان ضد بهائی، همچون عبدالله شهبازی، نقد شده است. در فصل شانزدهم، پایگاه‌های آیات عظام در مقابل بهائیان بررسی شده و از جمله فتوای آیت‌الله حسینعلی منتظری نقل شده است که می‌گوید: ”فرقۀ بهائیت . . . از آن جهت که اهل این کشور هستند حق آب و گل دارند و از حقوق شهروندی برخوردار می‌باشند . . . [11]“ در فصل هفدهم، شرحی دربارۀ دادخواهی بهائیان از مجامع بین‌المللی و نیز پشتیبانی روشنفکران و دانشگاهیان و نویسندگان و هنرمندان و فعالان ایرانی در سراسر جهان از جامعۀ بهائی ایران آمده است و از جمله گزیده‌ای از نامه‌ای با عنوان ”ما شرمگینیم“ خطاب به بهائیان و به امضای نزدیک به 250 نفر از فرهیختگان ایرانی نقل شده است.[12]

نویسنده در ”سخن پایانی“ کتاب حساب مردم ایران را از حساب دستگاه حاکم در مسئلۀ سرکوب بهائیان جدا کرده و از ایرانیانی که به دفاع از حقوق بهائیان برخاسته‌اند با سپاس یاد کرده است، ولی در عین حال هشدار داده که سیاست کنونی حکومت ایران یادآور پیش‌درآمد قتل عام ارمنیان در ممالک عثمانی و یهودیان در آلمان نازی است و در خاتمه متذکر شده است که ”آنچه که ممکن است از وقوع چنین فاجعه‌ای جلوگیری نماید“ از جمله ”حمایت مردم ایران از این اقلیت و دیگر اقلیت‌های دینی“ و ”پرداختن پیگیر و جدی روشنفکران و نویسندگان ما به حقوق شهروندی اقلیت‌ها“ است.[13]

پیش از این، در شرح مظالم واردشده بر بهائیان ایران از آغاز ظهور این آئین اثری به جامعیت کتاب یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی منتشر نشده بود و از این نظر طبع این کتاب برای علاقه‌مندان و محققان مغتنم است. کتاب حاضر مخصوصاً این مزیت را دارد که در آن، حوادثی که در دورۀ پهلوی و جمهوری اسلامی دامنگیر جامعۀ بهائی شده با تحولات سیاسی کشور پیوند خورده است که به درک بهتر و کامل‌تر ریشه و علل این حوادث کمک می‌کند. در عین حال، آثار تحقیقی دربارۀ جامعۀ بهائی ایران در مجموع هنوز بسیار کم است و حتی بیشتر اسناد و مدارک لازم برای چنین تحقیقاتی در دسترس نیست. این امر مانع از آن است که بتوان تصویری کامل و دقیق از تاریخ این جامعه و اذیت و آزاری که بر آن روا شده و علل و اسباب و محرکان و عاملان آن به دست داد و این محدودیت در اثر حاضر نیز نمایان است. شاهد گویای آن فصل مربوط به دورۀ قاجار است. بحث این دوره که از جهاتی شاهد فجیع‌ترین جنایت‌ها نسبت به جامعۀ بهائی بود بسیارکوتاه است و صرفاً چند منظره از قتل و کشتارهای صورت ­گرفته تصویر شده است، بدون آنکه نمایی کلی از سیر تضییقات وارده بر بهائیان و فراز و نشیب آن ترسیم و علل و اسباب آن تجزیه و تحلیل شود. حتی در خصوص واقعه‌ای مانند کشتار بهائیان در یزد در زمان حکومت جلال‌الدوله، که خونبارترین قتل عام در تاریخ جامعۀ بهائی پس از واقعات دورۀ بابی است، صرفاً به روایت برخی حوادث اکتفا شده و صحبتی از علل اصلی این واقعه به میان نیامده است. در مقایسه با دورۀ قاجار و پهلوی، قسمت مربوط به دورۀ جمهوری اسلامی، اگرچه فقط یک ­سوم کتاب را در بر می‌گیرد، تصویر کامل‌تری از مصائب وارده بر جامعۀ بهائی به دست می‌دهد و این البته به این جهت است که نویسنده بیشتر به مدارک و آثار تحقیقی لازم دسترسی داشته است.

گاه به نظر می‌رسد که نویسنده در واکنش به تبلیغات منفی دربارۀ جامعۀ بهائی که دهه‌های متمادی ادامه داشته و بی ­جواب مانده است تصویری ایدئال و غیرتاریخی از جامعه ترسیم می‌کند. برای مثال، در ضمن بیان علل دشمنی روحانیان و مردم عامی و متعصب با جامعۀ بهائی، به شرح ”تفاوت‌های اجتماعی“ میان بهائیان و جامعۀ اطراف، مخصوصاً در شهرهای کوچک و مناطق روستایی، می‌پردازد و می‌نویسد که ”بی‌سواد در میان آنان [بهائیان] نبود و به علم‌اندوزی تشویق می‌شدند. زن و مردشان تفاوتی با هم نداشتند و بانوان ایشان بدون چادر و روبنده، ولی با پوششی متین و محترم در اجتماع رفت و آمد می‌نمودند. [14]“ از شواهد موجود برمی‌آید که جامعۀ بهائی در آغاز، از نظر میزان سواد و سبک پوشاک زنان، بسیار متفاوت با جامعۀ اطراف نبوده است؛ پیشرفت بهائیان در عرصۀ سوادآموزی و حقوق بانوان و تمایز بارز آنها از دیگران به مرور زمان صورت گرفت. قبل از انقلاب اسلامی، بی‌سوادی در جامعۀ بهائی کاملاً ریشه‌کن نشده بود و در نقاط روستائی بی‌سواد در میان بهائیان یافت می‌شد. به علاوه، وضع بانوان بهائی در همه ­جای ایران یکسان نبود. در بعضی نقاط مانند یزد، به علل متفاوت و از جمله تعصب شدید اهالی، بسیاری از بانوان بهائی هنوز در سال‌های آخر دورۀ پهلوی در معابر عمومی چادر می‌پوشیدند و حتی در اجتماعات بهائی، برخی روسری به سر می‌کردند.

متن کتاب از بعضی غلط‌های تاریخی خالی نیست که البته با توجه به حجم زیاد مطالب و جزییات فراوانی که در آن آمده امری طبیعی است. مثلاً ذکر شده که در دورۀ ریاست جمهوری خاتمی، ”هیچ بهائی جلوی جوخۀ آتش قرار نگرفت.[15]“ صحیح این است که در آغاز تصدی نامبرده، روح‌الله روحانی در مشهد اعدام شد، ولی البته بعد از آن و تا پایان دورۀ دوم ریاست جمهوری او دیگر کسی اعدام نشد. تعداد مدارس بهائی که به دستور دولت رضا شاه تعطیل شدند ”بیش از پنجاه“ نبود و به علاوه، این مدارس در یک روز واحد، یعنی در 17 آذر 1313ش/8 دسامبر 1934م تعطیل نشدند.[16] آخرین مدارس رسمی بهائی که تعطیل شدند مدارس بهائیان یزد بودند که در 20 فروردین 1314ش/10 آوریل 1935م بسته شدند. در صفحۀ 241، ذکر اینکه دو واقعۀ هرمزک یزد و حصار خراسان در رمضان 1374ق/اردیبهشت 1334ش مقارن سخنرانی‌های فلسفی روی داد سهو قلم است و از شرحی که ذیل آن آمده روشن است که واقعۀ اول بیش از دو ماه و واقعۀ دوم چند ماه پس از رمضان سال مزبور روی داده ­اند.

نقایصی که ذکر شد از ارزش کتاب نمی‌کاهد و وسعت مطالب بحث شده واطلاعات جدید و مدارکی که نقل شده است آن را اثری ممتاز می ­سازد. مطالعۀ این کتاب را به خوانندگانی که مایل­ اند به گوشه‌ای کمتر آشنا از تاریخ ایران اطلاع یابند توصیه می‌کنم.

[1]از میان آثار منتشرشده به زبان انگلیسی کتاب دکتر الیز ساناساریان و نیز کتاب دکتر نازیلا قانع شایان ذکر است:

Eliz Sanasarian, Religious Minorities in Iran (Cambridge: Cambridge University Press, 2000); Nazila Ghanea, Human Rights, the UN and the Bahá’ís in Iran (The Hague: Kluwer Law International, 2002).

از میان آثار منتشر شده به فارسی باید از کتاب سهراب نیکوصفت، سرکوب و کشتار دگراندیشان مذهبی در ایران (اش سور آلزت: پیام، 1388) و نیز اثر دلارام مشهوری، رگ تاک (چاپ 3؛ پاریس: خاوران، 1379) یاد کرد. اثر اخیر اکنون به چاپ هفتم رسیده و متن کامل آن در اینترنت منتشر شده است:

http://ragetak.com

یک شمارۀ ویژۀ ایران­نامه نیز به جوامع غیرمسلمان ایران اختصاص یافت: سال 19، شمارۀ 1–2 (زمستان 1379- بهار 1380).

[2]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 53.

[3]برای مطالعۀ برخی فرضیات دیگر راجع به قضیۀ تعطیل اجباری مدارس بهائی بنگرید به فصل پنجم در

Soli Shahvar, The Forgotten Schools: The Baha’is and Modern Education in Iran, 1899–1934 (London: I. B. Tauris, 2009).

[4]جالب است که در دورۀ جمهوری اسلامی هنوز به یادداشت‌های جعلی منتسب به دالگوروکی استناد می‌شود. برای تحقیقی جامع دربارۀ این اثر بنگرید به

Mina Yazdani, “The Confessions of Dolgoruki: Fiction and Masternarrative in Twentieth-Century Iran,” Iranian Studies, 44:1 (January 2011), 25–47.

[5]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 393.

[6]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 502-505؛ عکس سند در 633-634.

[7]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 504.

[8]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 503 و 634.

[9]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 531؛ عکس سند در 640.

[10]از تهمت‌های جدیدی که دستگاه حاکم به بهائیان بسته است، تهمت قتل و شکنجه و کشتار مسلمانان مبارز علیه نظام پهلوی و انتقام کشیدن از بهائی‌ستیزان است. این تهمت و افترا در قسمت بیست و یکم از برنامۀ ”راز آرماگدون 4: پروژۀ اشباح،“ که در دی و بهمن 1389 چند بار از تلویزیون کشور پخش شد، به گوش همگان رسید.

[11]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 577؛ عکس فتوا در 578.

[12]از میان روحانیان و افراد دیگری از میان اهل اندیشه و قلم که در سال‌های اخیر از حقوق انسانی و شهروندی بهائیان دفاع کرده‌اند، نظرات حجت­الاسلام مهدی کروبی و اکبر گنجی و حسن یوسفی اشکوری نیز در این فصل نقل شده است. به این همه، پژوهشگرانی را باید افزود که آثارشان در فصل‌های گوناگون کتاب به مناسبت نقل شده است، از جمله دکتر محمد توکلی طرقی، دکتر رضا افشاری، دکتر هوشنگ شهابی و دکتر عباس میلانی.

[13]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 605.

[14]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 67.

[15]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 526.

[16]وهمن، یکصد و شصت سال مبارزه با آئین بهائی، 115 و 118.

برگرفته از وبسایت ایران نامک

https://bit.ly/3m2ewZ7